آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

خداحافظ باران

اروم اروم دیگه باید با بارون خداحافظی کنیم چندروزی که هوا شدیدا گرم شده بارون بهاری رو همیشه دوست داشتم بارون که میباره پنجره رو باز میکنم چشمامو میبندم و از بوی نم بارون و صدای ارامبخشش لذت میبرم بعد آنیتا رو تصور میکنم که داره راه میره و حرف میزنه منم که دستشو گرفتم باهاش قدم میزنم با خودم میگم سال دیگه بهار با آنیتا زیر بارون قدم میزنم و این آرزوم براورده میشه یهو یه چیزی تو دلم وول میخوره یادم افتاد که نی نی اوشولو هم هست حساب کتاب میکنم میبینم اگه انشالله سالم باشه سال دیگه این موقع احتمالا راه میره بعد میگم خوبه سه نفری میریم. گاهی وقتا تصور آرز...
13 ارديبهشت 1393

دنیای خدماتی

چندوقتیه این فکرمو مشغول کرده آیا ما بقیه رو فقط به خاطر نوع خدماتی که بهمون میدن میخوایم من مادرم رو برای اینکه بچه مو نگه داره میخوام ؟ شهرام منو فقط برای بچه هاش و مرتب کردن و رسیدگی به زندگیش میخواد ؟ و..... خیلی میبینم که زندگی امروزه همه ادمها اینطوریه احساس میکنم خودمون گم شدیم یه هفته ای هست با خودم درگیر شدم چرا بقیه ما رو یا ما بقیه رو بخاطر کارایی که میتونیم انجام بدیم میخوان دلم میگیره وقتی محبت ،انسانیت،عاطفه بین ادمها گم شده چه دوره بدیه الان..زمان بچه های ما چی میشه ؟ دلم میگیره وقتی کسی عین خیالش نیست چقدر محبت ها بین ما کم شده . اگر کسی رو دوست داریم بخاطر خودش دوست داشته ب...
8 ارديبهشت 1393

من و آنیتا

صبح که پیشت باشم از خواب پا میشی نگات میکنم با صدایی شاداب و پر انرژی و بچه گانه صدات میکنم میگم مامانی قربونش بره بیدار شده دخترکم سلام ممممم مامانی توام میخندی برامو اینگار کل دنیا رو دستام میچرخه وقتی میخندی بغلت میکنم میبوسمت صورتت رو میشورمو سریع برات صبحانه میارم یه سفره دو نفره میندازم و همینکه سر سفره میشینی من ذوق میکنم وکلی انرژی میگیرم این مدت خدا و بنده هاش بهم یاد دادن چطور به داشته هام فکر کنم ،ببینم ،لذت ببرم و همینکه تو یه خنده کوچیک بهم میکنی تمام سختی ها و خستگی ها محو میشن این مدت به این هم فکر کردم چقدر بچه لذت داره و من واقعا تو این سه سال جز سختی و خ...
6 ارديبهشت 1393

شروع فصل های گرم و سردی دل من

نمیدونم چرا تابستون که میخواد شروع شه یعنی از فروردین به بعد من همش دلم میگیره  و تا کسی بهم میگه بالا چشمت ابرو دوست دارم برم تو یه اتاق و تنها فقط گریه کنم برای خودم جای سوال شده البته یکی از همکارام میگفت توبارداری معمولا اینطوری میشن خانم ها سه هفته ای هست تکونای وروجک رو احساس میکنم و اگه چندساعتی دیر بشه دلم برای وول خوردنش تنگ میشه و دروغ نگم بعضی موقع ها هم نگران میشم الان 21 هفته هستم و یعنی تو ماه پنجم هر روز که میگذره به این فکر میکنم که پرستار خوب و دلسوز پیدا کنم و حتی کسی رو که بعد از زایمانم بیاد پیشم مبادا نتونم به جفت دخملا برسم این روزا این مسائل ...
26 فروردين 1393

شکر نعمت ....

چندروزیه به این فکر میکنم بخاطر چه چیزایی از خدا باید تشکر کنم و شکرگزارش باشم توراه اومدن اداره تصور کردم اگه چشمام نمیدید که حتی تصور اینکه جایی رو نبینم هم خیلی سخته یا اینکه نشنوم یا اینکه نتونم راه برم و مجبور باشم محتاج بقیه باشم اینکه دستام قادر به نوشتنه ،حرکت کردنه ،شاید یه موقع هایی از کار خونه خسته شم ولی اگه دستام مشکلی داشتن و نمیتونستم چقدر حس بدی بهم دست میداد شاید خودم خیلی وقتا ناشکری کردم یه موقع هایی این تلنگر ها و فکر ها نجاتم داده و دوباره شکر گزار خداوند شدم شاید خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو ازم گرفته اینکه به موقع  فرزندت حرف بزنه راه بره ببوستت اینها از نعمت ه...
25 فروردين 1393

سونوگرافی سه بعدی نی نی

بعد ٥ ساعت معطل شدن تو رادیولوژی دکتر صدری تو مانیتور چهره ای معصومانه دیدم که داره پاهاشو میخوره وای چه حس قشنگی بود صورتی رنگی تو مانیتور که درحال مکیدن پاهاشه بعد کلی کلنجار با دکتر صدری بخاطر معطلی و صحبت در مورد سایر رادیولوژیست های معروف مثل خودش و خوابیدن استرس مادرانه من یاد سونو سه بعدی آنیتا افتادم که حسابی آنیتا تپلی بود دکتر ازم پرسید اون دخترتم خوشگله گفتم بله دکتر عین سیب میمونه دکتر گفت به نظرم اینم خوشگله خوشحال بودم موقع برگشتن به خونه از اینکه سالم بود و نگرانیم رفع شده بود مخصوصا اینکه از پاساژ پارسیان یه شلوار خردلی و تیشرت خردلی برای بابایی خریده بودم میتونستم خوشحالش کنم...
19 فروردين 1393

ناراحتم ازت روزگار

اينگار من به دنيا اومدم تا ظلم ببينم  يواش يواش داره باورم ميشه من در جاي خودم باشم مادر همسر فرزند خواهر عروس زن داداش و بقيه حتي در حق خودشونم تمام نيستن چه برسه به من يه موقع هايي به خودم ميگم نباش نکن همسر نباش مادر نباش و... اما نميتونم اينکه بقيه ميتونن و من نميتونم اذيتم ميکنه ميگم نباش يه روز همسر نباش شهرام ميفهمه منم ميتونم اما نميشه ديگه نميشه دلم واقعا براي خودم ميسوزه اينکه چشمتو رو وظايف همه ببندي از هيچ کس توقع نداشته باشي خيلي سخته به حرف راحته اينکه همش روي پاي خودت بايستي سخته بخدا اينکه بقيه در حقت ظلم کنن و تو خانم رفتار ...
7 فروردين 1393

سال 1393 هم از راه رسيد و کوله بارم سنگين تر شد.

از يکي دو روز قبل سال تحويل حالم دگرگون بود دست خودم نبود به هيچ عنوان نميتونستم خودمو کنترل کنم براي خودمم اين حال جالب بود تو سرکار که روزاي اخر اوج شلوغي بود و کارامو ميکردم اشکام امون نميداد هيچ چيزي آرومم نميکرد حتي شهرام که هميشه از بودنش احساس آرامش ميکردم دوست داشتم تنها باشم روز سال تحويل شهرام اومد دنبالم خونه مامانم بودم رفتيم براي خريد جون اصلا وقت نکرده بودم چيزي براي خودم بخرم يه از اوايل 4 ماهگي يعني از 16 هفتگي هم يه کوشولو شکمم حالت ني ني داري شده بود مانتوهام ديگه تو تنم قشنگ واي نمي ايستاد رفتيم قائم جاي پارک نبود رفتيم مفتح سارافون هارو ...
7 فروردين 1393

به خدا منم دلم خونه ،خستم

پریشب به آنیتا که نگاه میکردم احساس کردم یه سری خیره گی داره به نظرم تشنج بود زنگ زدم به نیکخواه همون مدیرم که عاشقانه دوسش دارم و حسابی مرحم دردهامه گفتم فردا نمیام اما از یه طرف اخر سال حسابی سر من شلوغه و این مدت مرخصی هام صدای معاون رو دراورده تصمیم گرفتم با آنیتا برم اداره پتو و .... بردم کنار میز روبرویی که کسی انجا نمیشینه و فقط خودم تو اتاقم فرداشم همینطور همکارام از وضعیت انیتا تا این حد خبر نداشتن و خیلی ناراحت شدن من اصولا دوست ندارم همکارام چیزی بدونن اما مجبور شدم راهی نداشتم انها هم دلسوزانه انیتا رو بغل میکردن بوسش میکردن بازی میکردن تو حیاط میبردنش دیروز شهرام کار بانکی...
8 اسفند 1392